![]() |
![]() |
|
| داستانهای گوناگون که هرروز در این دنیا اتفاق میفته |
|
غلامعباس خوانین
کارمند جهاد
کشاورزی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/10/15ساعت 11:49 توسط امید |
|
|
پیشا پیش سال نو مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/11/14ساعت 12:21 توسط امید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/18ساعت 9:21 توسط امید |
|
|
خدا هست مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت
آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند وقتی به موضوع ((خدا)) رسید آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد
چرا باور نمیکنی؟
کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد :و به آرایشگر گفت میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند
چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم همین الان موهای تو را کوتاه کردم
نه. آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد
آرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند
مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد
یکی بود یکی نبود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/18ساعت 8:39 توسط امید |
|
|
سلام به همه دوستای
گلم
که با نظرات خودشون مارو
دلگرم میکنن.
امیدوارم همگی سال خوبی رو
داشته باشید .
من به داشتن دوستایی
مثل شما
افتخار میکنم .
برای همتون آرزوی سلامتی و
طول عمر دارم .
دوستتون دارم و
مواظب خودتون باشید .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/05ساعت 7:56 توسط امید |
|
|
در غروبی سرد از روزهای تعطیل کریسمس، پسر بچه شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. پسرک کفش به پا نداشت و لباسهایش هم کهنه و ژنده بود.زنی جوان که از مقابل مغازه می گذشت، متوجه چشمان آبی پسر بچه شد که با اشتیاق به اجناس داخل مغازه خیره خیره نگاه می کرد.زن جوان دست پسرک را گرفت، او را به داخل مغازه برد و برایش کفش و لباس گرم خرید. وقتی از فروشگاه خارج شدند، زن جوان رو به پسر بچه کرد و گفت: عزیزم، حالا می توانی به خانه ات برگردی و از تعطیلاتت لذت ببری. پسرک نگاهی به بالا انداخت و در حالی که به چشمهای زن خیره شده بود پرسید: ببخشید خانم، شما خدائید؟ من فقط یکی از فرزندان خدا هستم.پسرک با هیجان گفت: می دانستم که باید نسبتی با خدا داشته باشید...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 11:38 توسط امید |
|
|
لحظه خطرناکی است لحظه ای که اميد جای خود را به نا اميدی می دهد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:47 توسط امید |
|
|
شخصي رو به خدا كرد و گفت : خدايا يك ميليارد دلار براي تو چقدر است؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:45 توسط امید |
|
|
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:45 توسط امید |
|
|
اینم به مناسبت عزاداری امام حسین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/25ساعت 13:12 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام امیدوارم لحظات خوبی رو در این وبلاگ داشته باشید .امید کازرونی
|
| پیوندهای روزانه |
|
فریبا مریم عشق سمیه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
90/10/05 - 90/10/21 89/11/08 - 89/11/14 87/01/05 - 87/01/21 87/01/01 - 87/01/07 86/12/05 - 86/12/21 86/11/05 - 86/11/21 86/10/22 - 86/10/30 |
| پیوندها |
|
عشق من عاشقم باش ( مریم ) عشق سمیه دیدنی از عشق قطار زندگی |
|
RSS
|